معرفی کتاب کوری

کتاب کوری توسط نشرهای مرکز ، علم ، مجید ، مروارید ، جمهوری ، روزگار ، مهتاب و چلچله به چاپ رسیده است .
کتاب کوری با ویژگی‌های نگارشی خاص سعی بر توصیف فضای حاکم برا جامعه‌ای دارد که افراد آن مبتلا به نوعی کوری سفید هستند .
درپی کور شدن همه انسان ها اتفاقاتی رخ میدهد که به ظاهر آشنا می‌آیند ، آشنا از این نظر که انگار این اتفاقات بدون این که متوجه آن باشیم سال هاست که در بین خودمان اتفاق افتاده است یعنی کوری!
کتاب کوری نوشته ژوزه ساراماگو میباشد.

ژوزه دی سوزا ساراماگو (به پرتغالی: José de Sousa Saramago) (پرتغالی:[ʒuˈzɛ ðɨ ˈsozɐ sɐɾɐˈmaɣu]) (زادهٔ ۱۶ نوامبر ۱۹۲۲ در آزینهاگا – درگذشتهٔ ۱۸ ژوئن ۲۰۱۰ در تیاس، لاس پالماس) نویسندهٔ پرتغالی برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات در سال ۱۹۹۸ میلادی بود.

او گرچه از سال ۱۹۶۹ به حزب کمونیست پرتغال پیوست و همچنان به آرمان‌های آن وفادار بوده‌است اما هیچگاه ادبیات را به خدمت ایدئولوژی در نیاورده‌است.

ساراماگو در دهکده‌ای کوچک در شمال لیسبون در خانواده‌ای کشاورز به دنیا آمد، او دو سال بعد به همراه خانواده به لیسبون رفت و تحصیلات دبیرستانی خود را برای امرار معاش نیمه تمام گذاشت و به شغل‌های مختلفی نظیر آهنگری، مکانیکی و کارگری روزمزدی پرداخت.

پس از مدتی نیز به مترجمی و نویسندگی در روزنامه ارگان حزب کمونیست پرتغال مشغول شد.

اولین کتاب او روشنایی است.

رمانی به نام کشور گناه در ۱۹۴۷ به چاپ رسید ولی ناکامی او برای کسب رضایت ناشر برای چاپ کتاب دومش موجب شد رمان‌نویسی را کنار بگذارد، تا این که با انتشار کتاب بالتازار و بلموندا در سال ۱۹۸۲ و ترجمه آن به انگلیسی در ۱۹۸۸ شهرت به سراغ او آمد، رمانی تاریخی که به انحطاط دربار پرتغال در قرن شانزدهم می‌پردازد.

در توضیح ، شاید تجربه لحظاتی را در زندگی خود داشته باشید که در آن مثل همیشه زندگی نکرده‌اید و رنگ دیگری از زندگی را دیده باشید و به مرور خود را با آن وفق داده باشید و زندگی قبلی خود را فراموش کرده باشید ، و این موضوع را زمانی متوجه میشوید که از زندگی قبلی خود فاصله بگیرید، کوری در جامعه ما نیز به همین شکل میباشد یعنی عادت به دیدن با چشم هایی که نمیبینند !

اگر دیدن را به معنی آگاهی از وقایع اطراف برای مقابله با حوادث و نظم دادن به کار هایمان تعریف کنیم ما تا چه حد بینا هستیم و یا اینگونه بپرسم پدران و اجداد ما تا چه اندازه بینا بوده اند ؟

بنا بر این ما با نوعی کوری مواجه هستیم که خود را با آن وفق داده ایم پس باید خوشحال بود که با وجود بیماری که به آن مبتلا هستیم به خوبی خود را با آن وفق داده ایم و در کنار آن به دنبال خوشبختی هستیم ، اما با نگاهی به گذشته و حال متوجه میشویم که ما فقط در خیالمان به دنبال مفهوم خوشبختی هستیم و در غیر این صورت این نوشته ها پدیدار نمیشد و کتابی به نام کوری نوشته نمیشد!

در کتاب نیز از نوعی بیماری سخن گفته میشود که علت آن نامشخص می‌باشد، البته که حدس هایی وجود دارد ولی این ها فقط حدس هایی هستند که تا انتهای کتاب اثبات نمیشوند و در هاله ای از ابهام باقی می‌مانند چیزی که آن را در جامعه خودمان بعضا میبینیم!

در ادامه با پذیرش کوری با چشم های بینا در جامعه بشری شاید به دنبال راهی برای رهایی از این منجلاب باشیم کاری که در رمان کوری شخصیت های داستان کمابیش در تلاش برای حل کردن آن بودند که گاهی
این تلاش برای زنده ماندن و گاهی برای زندگی کردن بود.

رمان کوری، رمانی فلسفی-سیاسی است که حال و روز انسان امروز را با زبانی تمثیلی و زیبا واگویه می کند.

نوشته سرشار از ابتکارات ادبی است که مشخصا توانایی ترجمه ی آنها به زبان فارسی وجود نداشته و ندارد اما در این رمان، آنچه نوشته شده از چگونگی نوشته شدن مهم تر است.

داستان با مردی که اولین بار کور شد آغاز و با زنی که هرگز کور نمی شود پایان می یابد و آنقدر گیرا و جذاب است و نویسنده آنقدر صمیمی می نماید که شما را در مقابل داستان میخکوب می کند.

ابتکار نویسنده در قرار ندادن اسم برای کاراکترها به این حقیقت اشاره می کند که در این دنیا هیچکس واقعا هویت مستقلی ندارد.

همه ی ما برچسب هایی هستیم که موقعیت اجتماعی، جنسیت، سن، محدودیت ها و سایر ویژگی ها، آنها را به ما نسبت می دهند.

به راستی که در دنیای کورها اسم داشتن به چه درد می خورد؟

اما تنها اسم نیست که در این دنیا به درد نمی خورد، بلکه اخلاق، جوانمردی، نوع دوستی، حجب و حیا و سایر محسنات نیز در این دنیا رنگ می بازند.

مردمی که تبدیل به اتم های نفسانی شده اند که خودشان نمی دانند در کثافت خود غرق شده اند و عده ای هم که به این امر واقف اند به آن عادت کرده اند.

انگار چنین چیزی از ابتدا وجود داشته است.

اما در این دنیا افرادی هم هستند که می بینند. که می دانند. تکلیف این افراد چیست؟ مشخص است این افرادی مطلقا کاری نمی توانند بکنند جز تغییراتی کوچک در زندگی اطرافیانشان اما رنجی که در قبال این کمک متحمل می شوند خارج از تحمل آنهاست به طوری که روزی هزار بار دعا می کنند که ای کاش کور بودند.

ای کاش آنها نیز نمی دیدند. البته که تظاهر به کور بودن کار ساده ایست اما تظاهر کردن با واقعا ندیدن دو چیز کاملا متفاوت است.

کسی که انتخاب شده است برای دیدن، مجبور است که ببیند با علم به این که نمی تواند کاری انجام دهد.

با این اوصاف کدام یک بدتر است. کور بودن یا بینا بودن در مقابل جماعت کور؟

قسمتی که کورها در زندان بودند را می توان با مقایسه ی دو نوع نگاه به اقتصاد نیز نگریست.

آنجایی که سربازان غذاها را هرچند کم به کورها می سپردند تا خود آنها هرچه می توانند از غذا بردارند را می توان نماد اقتصاد لیبرالیستی دانست.

جایی که تقریبا تمام افراد بجز عده ی کمی دزد غذا از کمبود غذا رنج می بردند و به راستی که واژه ی دزد برای این جماعت چه واژه ی به سزاییست.

سپس هنگامی که قلدرهای کور آمدند و به زور چماق و اسلحه غذاها را گرفتند نیز می تواند نماد اقتصاد مارکسیستی شوروی و چین باشد.

کسانی که تمام منابع را به زور در اختیار گرفتند و اتفاقا اولین کاری که کردند این بود که مالکیت تمام کورها را بر اموالشان مسدود کردند.

سپس به همه به میزان یکسان غذا دادند و صد البته مقدار بسیار زیادی را برای خود برمیداشتند.

البته که داستان را می توان از جهات متفاوتی نگاه کرد اما مهم این است که با هر نگاهی، این کتاب یک روایت برای ما دارد اینکه بشر هرروز بیشتر و بیشتر به سمت نابودی پیش می رود.

اما بخش‌هایی از کتاب کوری :

گروه‌های خشمگینی از افراد بینا و نابینا، همه از فرط درماندگی، به بانکها هجوم بردند، دیگر موضوع چک کشیدن با آرامش و پول خواستن از صندوقدار نبود، که بگویند می‌خواهم پولم را بگیرم، بلکه هر چه دم دستشان می‌رسید می‌قاپیدند.

… تصورش را هم نمی‌توانید بکنید، سرسراهای وسیع و مجلل شعبه‌ی اصلی بانکها، دفاتر شعب کوچک‌تر در محلات مختلف، شاهد صحنه‌های واقعاً هولناکی بود، صندوقهای اتوماتیک [دستگاه‌های خودپرداز] را هم نباید فراموش کنیم که به زور باز شد و تا اسکناس آخر به غارت رفت، روی نمایشگر بعضی از این صندوقها این پیام گوشه‌دار ظاهر شد که به خاطر انتخاب این بانک تشکر می‌کرد.

واژه‌ها این‌طورند، کلمات بینوا، فریب می‌دهند، روی هم می‌غلتند، انگار نمی‌دانند به کجا می‌روند، و ناگهان، به سبب دو، سه، چهار کلمه که بر زبان می‌آیند، و خودبخود ساده است، یک ضمیر شخصی، یک صفت، یک فعل، یک قید، می‌بینیم که مقاومت ما را در هم می‌شکند و در چهره و نگاه، خودی می‌نماید و آرامش ما را بر هم می‌زند، گاه اعصاب نمی‌تواند تاب آورد، اعصابی که با خیلی چیزها کنار آمده، یا با همه چیز کنار آمده، به طوری که می‌توانیم بگوییم انگار از پولاد است.

نمایش دادن همه 8 نتیجه

نمایش 9 24 36