کتاب وقتی نیچه گریست

کتاب وقتی نیچه گریست نوشته اروین یالوم میباشد که یکی از کتاب‌های تاثرگذار و بسیار بسیار خواندنی‌ست.

باز هم یک کتاب خوب دیگر از یالوم. باز هم تلفیق رمان و روانشناسی. باز هم تلفیق تاریخ و تخیل.

یالوم از ابزار داستان گویی برای بیان درس های روانشناختی اش استفاده می کند چون هم خودش عاشق داستان است، هم این روش را بسیار موثرتر از کتاب های خشک روانشناختی و اصطلاحات قلمبه سلمبه و بی روح متون درسی یافته است.

جالب است که خودش درباره این کتاب می گوید که…

این کتاب را بیشتر برای دانشجویان روانشناسی نوشته است و از اینکه انقدر کتاب پرفروش شده و مخاطب عام هم از آن استقبال کرده تعجب می کند.

کتاب داستان برخورد خیلی نیچه و یک پزشک معتبر وینی به اسم برویر است.

این ملاقات هرگز اتفاق نیافتاده است اما خب می توانست اتفاق بیافتد! نیچه را که همه می شناسند، اما این دکتر برویر هم از پزشکان سرشناس عصر خود بوده و در مباحث مربوط به گوش میانی دارای مقاله و کشفیات مهمی است که من طبعا سر در نمی آورم.

اما دکتر برویر روشی برای درمان بعضی بیماران خاص خود ابدا کرده بود که شبیه به نوعی روانشناسی است. که این امر پیش از شهرت و نظریه های فروید رخ داده است.

در واقع زمانی که دکتر برویر روش خاص خودش (چیزی شبیه هیپنوتیزم) را ایجاد کرده و تشخیص داده که منشا برخی بیماری های جسمی فرای مشکلات جسمی است، اصولا چیزی به نام روانشناسی به عنوان علم یا روش درمان وجود نداشته است.

در نتیجه او به عنوان روانشناس هیچ گاه مطرح نشده است.

اروین د.یالوم در سال ۱۹۵۶ در بوستون در رشته پزشکی و در سال ۱۹۶۰ در نیویورک در رشته روانپزشکی فارغ‌التحصیل شد و بعد از خدمت سربازی، در سال ۱۹۶۳ استاد دانشگاه استنفورد شد.

در همین دانشگاه بود که الگوی روانشناسی هستی گرا یا اگزیستانسیال را پایه‌گذاری کرد.

یالوم هم آثار دانشگاهی متعددی تألیف کرده‌است و هم چند رمان موفق دارد. او جایزه انجمن روان‌پزشکی آمریکا را در سال ۲۰۰۲ دریافت کرد، اما بیشتر به عنوان نویسنده رمان‌های روانشناختی، به ویژه رمان مشهور وقتی نیچه گریست،شهرت دارد.

عمده کتاب بحث های داغ و سنگینی است که بین برویر و نیچه در جریان است.

در ابتدا برویر در می یابد که نیچه دچار ناامیدی است و برای اینکه نیچه مغرور را راضی به درمان و مشاوره کند تصمیم می گیرد که خود نقش بیمار را برعهده گیرد و از نیچه برای درمان ناامیدی خود یاری بگیرد و با توجه به مهارتش بتواند بحث ها را به سمت درمان نیچه بچرخاند.

اما زود در می یابد که خود او نیز به راستی به درمان نیاز دارد و در مقابل قدرت فلسفه و نگرش نیچه سپر می اندازد و به راستی در نقش بیمار فرو می رود.

طی بحث شرح های مختلفی از نظریات نیچه درباره سرنوشت، شکوفایی و رسالت انسان بیان می شود، برویر به عنوان یک پزشک سرشناس، مرفه، دارای زنی زیبا و مهربان و فرزندانی دوست داشتنی ظاهرا هیچ چیز کم ندارد اما اینها راضی اش نمی کند و پیوسته فکر می کند که این شغل و خانواده همچون بندی به پایش بسته شده و فقط در حیرت است که “از چه هوای رفتن به جایی دور.

هی دل بیقرارم را پی آن پرنده می خواند” بخصوص که دل در مهر یکی از بیماران جوان خود نیز بسته است.

اما در خلال همین بحث ها و رویاها و در حالت خلسه ناشی از هیپنوتیزم در می یابد که تمام تصوراتش از نوع دیگر زندگی نمی تواند واقعیت داشته باشد و حالت های جذاب دیگری که برای زندگی تصور می کرده در واقعیت چنگی هم به دل نمی زند.

نیچه نیز در یک لحظه شکست روحی اعتراف می کند که شاید تمام فلسفه بافی اش ناشی در ستایش تنهایی و غرور اینکه آیندگان من را درک خواهند کرد نوعی سپردفاعی ست برای اقرار نکردن به سختی تنهایی و حسرت دوستان صمیمی.

این همان جایی است که “وقتی نیچه گریست” معنی می یابد.

دو شخصیت واقعی تاریخی دیگر هم در داستان حضور دارند که حضورشان بر جذابیت کتاب افزوده است.

اولی فروید، که به عنوان جوانی تازه کار و باهوش به نوعی شاگرد و دوست برویر است.

که البته این ارتباط واقعی بوده و انها مقالات و کارهای تحقیقاتی مشترکی با هم انجام داده اند. دیگری زن معروف انتهای قرن 19 یعنی لو سالومه.

لو سالومه که به دلیل دوستی نزدیک با نیچه و سپس با فروید در تاریخ حاشیه روشنفکری جایگاهی برجسته دارد در کتاب نیز به عنوان زنی جسور، زیبا و خاص معرفی می شود که عامل آشنایی برویر و نیچه است.

اما به عنوان حسن ختام به بریده‌هایی از این کتاب پر مغز میپردازیم :

من رویای عشقی را در سر می پروراندم که چیزی بیش از اشتیاق دو تن برای تصاحب یکدیگر بود

من رویای عشقی را در سر دارم که در آن اشتیاقی دو جانبه برای جست و جوی حقیقتی برتر میان دو تن پدید آید

شاید نباید آن را عشق نامید. شاید نام حقیقی آن دوستی است.
تا زنده ای. زندگی کن! اگر زندگی ات را به کمال دریابی. وحشت مرگ از بین خواهد رفت

وقتی کسی بهنگام زندگی نمی کند. نمی تواند بهنگام بمیرد

از خود بپرس که آیا زندگی را به کمال دریافته ای ؟

آیا زندگی خودت را زیسته ای ؟ یا با آن زنده بوده ای ؟ آیا آن را برگزیده ای ؟

یا زندگی ات تو را برگزیده است ؟ آیا آن را دوست داری ؟

یا از آن پشیمانی ؟
این است معنی زندگی را به کمال دریافتن.
برای ساختن فرزندان. باید نخست خویشتن را بسازی. در غیر این صورت

فرزندان را برای نیازهای حیوانی. فرار از تنهایی یا پر کردن چاله های وجودت پدید آورده ای

وظیفه تو به عنوان والد. تنها ساختن خودی دیگر نیست

بلکه چیزی برتر است. چیزی همانند آفریدن یک آفریننده.

نمایش دادن همه 6 نتیجه

نمایش 9 24 36